تبليغاتX
فرا نگاه

فرا نگاه

نثر نوشته ها و ذهن مشغولی های آنان که هنر دغدغه شان است - به انتخاب علیرضا طبیب زاده

 

قبل از پرداختن به اصل مطلب  لازم به این توضیحات است لابد  که:

1 – توصیفات ارائه شده به نظر من مربوط به اکثریت مردان جامعه ایرانی است نه کل جامعه.

2 – غرض از پرداختن به این موضوع منفی نگری و نگاه به نیمه خالی لیوان نیست، بلکه به زعم من بیان بخشی از واقعیات موجود جامعه در جهت اصلاح و زدودن بنیان های رفتارهای منفی است.

3 – طبیعی است که رفتارهای ما یکسره منفی یا مثبت نیست بلکه ترکیبی از آنهاست که به جمعبندی به سمت مثبت یا منفی منتهی می شود.

4ـ  و بالاخره درود و  سپاس و قدردانی  ام به تمام مردان آزاده و سربلند ی که سودای اعتلای انسان را در سر دارند.

·  شکی نیست که مرد ایرانی بسیار غیور است، این غیرت چه بسا در مواقعی فوران کرده و چنان سر ریز می نماید که باعث میشود کوچکترین حرف و نگاه چپی به خواهر، مادر و یا سایر نوامیس دیگرش با بدترین پاسخها مواجه شده و چه بسا باعث آسیب رسیدن به فرد هتاک شده و یا بواسطه آن جدال خونینی در گیرد که منجر به آسیبهای جدی به هریک و یا دو طرف مخاصمه شود. ولی او اکثر مواقع بدترین حرفها و نگاه ها و رفتارها را نثار خواهر، مادر و یا سایر نوامیس دیگران مینماید بدون اینکه کمترین اثری از توجه به این  تضاد رفتاری در او نمایان شود.

·        مرد ایرانی اندر محاسن رعایت حقوق دیگران بسیار سخنسرایی میکند و حرفهای اساسی و قابل تامل میزند ولی معلوم نیست با وجود توجه به حقوق دیگران چرا همیشه دنیال آشنا و پارتی در جاهایی است که به نحوی کارش گیر است و ترجیح میدهد کارش زودتر از دیگران و فارغ از روالها و چارچوبهای عرفی و قانونی انجام پذیرد.

·        مرد ایرانی پای منبر کسانی که به جز بازی با کلمات هنر دیگری ندارند ساعتها می نشیند بدون اینکه حتی یک جمله مفید از تمام سخنسرایی طرف دستگیرش شود ولی حاضر نیست یک دهم آن وقت را بگذارد و کتابی ارزشمند را مطالعه کند که او را با نحوه تفکر و اعتقادات صحیح آشنا میکند.

·        مرد ایرانی به راحتی آب خوردن حرفهای بی ربط و  خرافاتی را میپذیرد ولی به خود زحمت نمیدهد که در مورد چرایی این افکار و اعتقادات به بحث بنشیند و اندکی از وقت ارزشمندش را صرف علت و ریشه این اعتقادات کند.

·        مرد ایرانی رعایت قانون رانندگی را نه به خاطر آسودگی زندگی خود و دیگران بلکه آنرا ناشی از اجبار و نظارت پلیس میپذیرد بنابراین کافی است که نگاه پلیس از او غافل شود او به سرعت شخصیت و ذات وجودی خود را به همگان نشان خواهد داد.   

·        مرد ایرانی لهجه و زبان خود را بالاتر و ارزشمندتر از زبانهای دیگران میداند و از نظر او دیگران با لهجه های متفاوت قابل تمسخر ودست اندازی هستند.

·        مرد ایرانی به نسلهای گذشته خود به عنوان انسانهای بزرگی مینگرد که واجد صفات والای انسانی بوده اند ولی هیچگاه به صورت متقن و مشخص چند ویژگی مثبت آنها را نمیتواند بشمارد.

·        مرد ایرانی در مراسمهای مختلف مذهبی و عزاداری بسیار دست و دلباز میشود و صدها شام و نهار را تقدیم به کسانی مینماید که خوردن و نخوردن آنها علی السویه است ولی حاضر نیست  بخشی از هزینه آن را به کسانی تقدیم کند که بسیاری از مشکلات زندگی آنها را مرتفع خواهد کرد.

·        مرد ایرانی به خاطر زیارت کربلا و مکه سخت ترین مشقات را تحمل میکند و در این راه از جان خود مایه میگذارد ولی چه بسا که از خویشاوندان و نزدیکان خود غافل است که ممکن است بسیار به کمک او نیازمند باشند.

در مورد تناقضات رفتاری مرد ایرانی مصادیق زیادی میتوان یافت ولی به مصداق عاقل را اشاره ای کافی است به همین اندک بسنده میگردد.  

چه مقدار از ویژگیهای گفته شده و یا خصوصیاتی از این دست در رفتار ما قابل مشاهده است؟ آیا جرات این را داریم که خود را نقد کنیم و بنیانهای فکری و اعتقادی خود را زیر سئوال ببریم و نظام اعتقادی جدیدی مبتنی بر اصول صحیح که در آن توجه به شرافت انسانی  در صدر اعتقادات و باورهای ما قرار داشته باشد پی ریزی نماییم؟ هر گونه تغییر قبل از هر چیز شهامت میخواهد تمام انسانهای بزرگ که خود را تغییر داده و منشا تغییرات عظیم در جهان شده اند این شهامت را داشته اند.

+ نوشته شده در  Wed 30 Apr 2008ساعت 9:40 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

 

حمايت از زنان شاعر، خيانت به شعر زنان

از:احسان هاشمی 

 زن بودن يا نبودن،مساله اينست؟ اين پرسشي ست كه هرگاه در برابر هجمه اي به عنوان شعر زنان قرار مي گيري مي تواني از خود بپرسي.در زبان مردسالار فارسي، مردان شاعري مثل مؤلف اين سطور انتظار فراواني مي كشند تا زني از خويش برون آيد و كاري بكند.چرا شعر زنانه نوشته نمي شود؟چرا زن شاعر كم داريم؟ طرح اين مساله پرسشي ست كه پاسخش در حد تحمل يك يادداشت دويست كلمه اي نيست.اين نوشته سعي دارد اين متن را غلط خواني كند و وضعيت امروز شعر در حضور زنان و محضر مرداني را بازبيني كند كه شاعران زن را فرياد مي كشند، روي دوش ِ ميان مي گيرند و با خود به محافل و مجلات ادبي مختلف مي برند و جواب خانم هاي شاعر را سه بار مي دهند-

و نتيجه مي شود متن حاشيه، مي شود زن شاعري كه شعرش مهجور مي ماند،خوانده نمي شود،ديده مي شود؛هرچه آرايش غليظ تري داشته باشد ستون بهتري در مجلات و صندلي بهتري در محافل نصيبش مي شود؛پُف مي كند آنقدر كه به خودت مي بالي كه چندين فروغ و سيمين ديگر ظهور كرده، كه جنس ضعيف نگاهداشته شده ي زن اينبار ظهورش را با مردانگي اثبات مي كند و خيالات واهي ديگري كه وقتي به متن شعر زنان مي روي، غالبن از آن اقتدار چيزي نمي يابي، مگر شعري كه جنسيت شاعرش آن را سقط كرده،نگذاشته باليده شود،راهش را بيابد و خرجش را از زبان مردانه جدا كند و حقش را بگيرد.

آري،جامعه ي امروز ادبي ما شاعر زن را در ابتداي راه مقداري جلوتر از مرد شاعر قرار داده،بي و يا با بهره از جنسيتش به ياري نامش رفته،مطرحش كرده و در ادامه به آينده اش خيانت كرده،خلع لباسش كرده،لباسش را عوضي كرده. نه ، بسياري از اين ها كه مي بينيم شاعران زن نيستند،زن ِ شاعران هستند. زن بودن يا نبودن ، مساله اينست.

+ نوشته شده در  Sun 20 Apr 2008ساعت 3:45 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

از : علیرضا طبیب زاده

 

می گویند هر گاه کسی  بخواهد از حال و احوال ذهنی ملتی آگاهی پیدا کند می بایستی سری به ویترین کتابفروشی ها ی  کشورشان بزند.

در سفری که چند سال پیش به ایران داشتم این مسئله را به بوته ی آزمایش گذاشتم و با دید دیگری از جلو کتابفروشی ها رد شدم والحق که این گفته درست از آب  در آمد. از ویترین کتابفروشی های سالن انتظار فرودگاه مهرآباد و کتابفروشی های جلو دانشگاه و کنار خیابان در تهران گرفته تا ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 2 Apr 2008ساعت 10:31 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

از : کتاب "اسرار اللطیفه و الکسیله "  کتب کهن اثر: ابولحسن کسلانی


"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 2 Apr 2008ساعت 4:20 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

بازگشتی در کار نیست
 
در شکننده ترین نقطه مان،
ما را به بازی گرفته اند؛
در عشقِ سرخورده مان
به وطنی که دیگر نیست

از : نجمه موسوی-

اثرنامه دات کام


 
 
 
 
 
 
 
 
 
چندی پیش به امید یافتن سحرِ سازهای ایرانی خاصه شنیدنِ «دف» با دخترم همراه شدم و به شنیدنِ کنسرتِ شهرام ناظری رفتم.
میانِ من و دخترم، کارِ جهان وارونه گشته است. چرا که اوست که در پیِ یافتنِ ریشه های ندیده و نشناخته اش می باشد. در فرانسه زاده شده و هیچ گاه ایران را ندیده است. از کودکی آموزش موسیقیِ کلاسیک دیده، دوران تحصیل ابتدایی و متوسطه را در مدرسه ی موسیقی درس خوانده و سازهایی چون ویلن آلتو، کلاوسن و پیانو را فراگرفته است. موسیقی را با موزارت، بلابارتوک و باخ شناخته است اما نهایتاٌ و در دورانِ بلوغ، وقتی به دنبالِ خویشتنِ خویش می گشت « دف» را یافت که به قولِ خودش صدای دورنِ او بود.
و من که از جوانی موسیقیِ کلاسیک گوش کرده بودم و از شانزده سالگی موسیقیِ ایرانی را با "شجریان"، "بنان" و "تعریف" شناخته بودم، شب های بسیاری از خوابم زده بودم تا فلان کنسرت سمفونی را روی فلان ایستگاه رادیو گوش کنم، حال در میانسالی، گرایش به موزیکی زنده داشتم. موسیقی ای که امروز با من حرف می زند نه شجریان است و نه موزارت، بلکه خود را در طنین صدای «جک دری پر» و «میوز» می یابم. موزیک آن هاست که قلبم را می لرزاند و با من حرف می زند.
از ریشه ام فاصله می گیرم و گاه به عمد. اما برای همراهی با دخترم به کنسرتِ شهرام ناظری که سمبل موزیک « ترانس- خلسه» در ایران بود و دف در این موسیقی می توانست بهترین جلوه اش را بیابد رفتم تا دخترم بتواند بخشی از ریشه های ندیده و نشناخته اش را بیابد.
گلیم های روی سن ایرانی بودند. سازها ایرانی بودند. خواننده از شاهنامه ی کردی خواند و من هیچ یک از شعرها را نفهمیدم.
شهرام ناظری را از قدیم ترها در نقش رقیبی برای شجریان- که شاید زاییده ی ذهن من بود- نمی پسندیدم، پس تغییر و تحولات او را نیز دنبال نکرده بودم. خواننده ای که روی سن بود با من هیچ پیوندی نداشت. حتا تا وقتی نگفت، نمی دانستم دارد شعرهای شاهنامه ی کردی را می خواند. نمی دانستم شاهنامه ی کردی هم وجود دارد. نمی فهمیدم چرا اول نگفت و چرا این همه وقت گذاشت در اشعارش دقت کنم تا بلکه کلامی بفهمم تا برای دخترم ترجمه کنم.
اما نه تنها این را در انتها گفت بلکه با این که نیمی از سالن "تئاتر شهر" پاریس فرانسوی بودند یک سلام هم به زبانِ فرانسه نکرد. یک خوش آمد هم به انگلیسی یا به فرانسه نگفت. در این زمینه کاملا ایرانی ماند. چرا که حتما مثل بسیاری از هموطنان فکر می کرد که فارسی شکر است و وظیفه ی دیگران است که زبان و تاریخ او را یاد بگیرند.
بی آن که موسیقی و یا کلام، قلبم را ذره ای تکان داده باشند، کنسرت به پایانِ خود نزدیک شد. بعد از کف زدن های بسیار- به رسمِ فرانسوی ها- ناظری دوباره به صحنه برگشت و شعر « اندک اندک جمع مستان می رسد» را خواند. یک باره بغض گلویم را فشرد. با یادآوریِ آن همه امید که از دست رفته بود، آن لحظه ها که دیگر نبودند، آن یاران که هرگز نخواهند رسید و ما در انتظارشان پیر خواهیم شد، دلم لرزید. بغض از سینه ام بالا آمد و تا به گلویم برسد صدها صحنه از دورانی که این شعر را همگی با هم می خواندیم در خاطرم مرور شد.
بعد یک باره گردن کشیدم. امتناع کردم. قد راست کردم. بغضم را فرو خوردم و از این که هنرمند با عواطفم بازی می کند سخت رنجیده شدم.
او می داند تبعیدی ام، پناهنده ام، از وطنم رانده شده ام، پناه داده شده ام، اما هم چنان بی پناهم، هم چنان بی وطنم. او می داند که دیگر جمع مستانی در راه نیست. او از آن دیار می آید و خوب می داند که همه ی مستان را سر بریده اند، مثله کرده اند، بیمار کرده اند، پیر کرده اند و با هزار ابزار، مستی را از سرشان پرانده اند. پس چرا با آرزوهای از دست رفته ام مرا به بازی می گیرد؟
نمی خواهم. نمی گذارم و بغضم را فرو می خورم.
صدای دخترم مرا به خود می آورد: « قشنگ بود. مگرنه؟»
نمی خواهم زهرم را به جانش بریزم. می گویم: آری.
جمعیت بسیار بود. همه راضی به نظر می رسیدند. بار دوم بود که ناظری به تئاتر شهر پاریس دعوت می شد. می گفتند شجریان شبِ قبل برنامه داشته،- باز هم در رقابتی که هنوز هم دلیلش را نمی فهمیدم-گردانندگان سعی کرده بودند سالن را پر کنند- این طور می گفتند-. همه راضی بودند اما من در درون برافروخته بودم. دلیل بغض فروخورده ام را نمی فهمیدم تا این که هفته ی بعد برای شنیدنِ موسیقیِ ارمنستان رفتیم.
در تئاتر «اَبِس» وابسته به تئاتر شهر پاریس، با سالنی به ظرفیت 200 نفر. این بار هم سالن پر بود. با دخترم در بالکن نشسته بودیم. او محو موسیقی بود و من نگاه به جمعیت داشتم. معدلِ سن، بالای پنجاه بود. بسیاری از تماشاگران موهای سفید داشتند. تنها بودند و یا با دوستی 20-15 سال جوانتر از خود همراهی می شدند.
زن و مردِ میان سالی به نوبت روی صحنه می آمدند و در تکرار کف زدن ها قطعاتی از موسیقی ارمنستان را می خواندند. قطعات کوتاه بودند و رفت و آمدِ دو خواننده روی صحنه کمی خارج از عرف به نظر می رسید، فقط یک بار هر دو با هم قطعه ای فوق العاده زیبا را اجرا کردند.
کنسرت به پایان رسید - و به رسمِ مردم فرانسه - تماشاچیان آن قدر کف زدند تا خوانندگان دوباره روی صحنه آمدند و این بار تکه ای بسیار احساساتی را درباره ی کوه آرارات خواندند. به چهره ی آنان که در لژها نشسته بودند نگاه کردم. همان بغض در صورت های شان بود، همانی که هفته ی پیش راه بر نفس ام بسته بود. خواننده های ارمنی با آن ها همان کار را می کردند که شهرام ناظری خواسته بود با من بکند. با دیدن اشکی که بر چهره ای روان شد، سرِ سفیدی که در لرزش کف زدن تکان می خورد، زنِ جوانی که دستِ همراهِ سالمندش را به نشان دلجویی می فشرد دانستم که بازگشتی در کار نیست و آن شعر « اندک اندک جمعِ مستان می رسد» فریبی بیش نبوده است. دانستم که آن زنِ میانسال که دستِ همراه سالمندش را به دلجویی می فشرد تصویردخترِ من است بیست سالِ بعد. بی شک آنان وقتی در سال های1920-1915رانده شدند گمان می بردند که چندی نخواهد پایید که به وطن شان بازخواهند گشت. حتما آن ها هم تا مدت ها از خرید ساده ترین وسایل مایحتاجشان اجتناب کرده بودند و هر روز امید به برگشت را در خود تازه نگه داشته بودند. حتما آن ها هم هنگام سال نو، شادباش شان را با «سالِ بعد در وطن» آراسته بودند. اما آن ها هم اینجا مانده بودند و موهای سرشان را در حسرتِ چیزی که دیگر نبود سفید کرده بودند و آن چه که بود دیگر وطنی نبود که آن ها ترکش کرده بودند.
و دانستم که درست در شکننده ترین نقطه مان ما را به بازی گرفته اند، در عشقِ سرخورده مان به وطنی که دیگر نیست، وطنی که دیگر وطنِ ما نیست
.
+ نوشته شده در  Sun 23 Mar 2008ساعت 11:15 AM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

ادامه ی زلف بر باد مده...

از: علیرضا طبیب زاده

 همانطور که در پست قبلی قول داده بودم شعر " گریزانده " را در اینجا می آورم.  این شعر در سال 1986 در دانمارک سروده شد و شرح حال و هوای همان روزگاران است با همان زبان و سبک آن زمانی اش..

این شعر تصویر زنده ای از حال و روز ملیون ها ایرانی ست در سال های جنگ... سال های خفقان... سال های دلشوره ها و از دست دادن ها...سال های عجیب و دگرگونی های عمیق ...سال های ترس و فرار...سال های بی قراری و اشک و نا امنی...سال های بی ماه و بهار ...سال های تردید ها  و تصمیم های بزرگ ...سال های تجربه های تلخ و سقوط های مداوم... سال های ناباوری و...بردباری.

 

در آن سال ها انسان های فراوانی به سببی  که زندگی شخصی یا اجتماعی آنها را به مخاطره انداخته بود مجبور به ترک وطن شدند و به "مهاجرت " تن در دادند و به مفهوم دقیق این اتفاق... گریزانده  شدند.

روح این سال ها اگر چه سال های تیغ داری بودند اما می بایست لابلای داستان ها شعر ها مقاله ها و ذهن ها زنده بماند...زندگی و خاطرات هر ایرانی در این سال ها هرکدام خمیر مایه ی یک شعر و یا داستان خوب است که می بایست گفته شود نقل شود نگاشته شود نگاه شودتامل شود تا ذهن ها روشن تر از دیروز مانع "خمیر کردن" کتاب ها شوند تا ذهن ها در آینده مانع " غبار روبی"  کتابخانه های سرزمین مان شوند.   

پس از ۲۳ سال از زمان گریزانده شدن   این روزها، هر گاه که به عمق قضیه ی مهاجرت دقیق می شوم،  به این باور می رسم که به ادبیات مهاجرت به آن اندازه که شایسته باشد پرداخته نشده و شاید به علت کثرت حادثه های پی در پی در سرزمین مان ، هرگز مجال پرداختنی مجّد پیش نیامده است... شاید!

این کمبود،  زیر هر عنوان و به هر خاطری که باشد شاید دیگر جبران پذیر نباشد.  مسئله ی ادبیات و فرهنگ مهاجرت که با نو آوری ها یش در فرهنگ و زبان (که در نهایت با تکیه به زبان مادری هرگز بی تأثیر از فرهنگ میزبان هم نبوده و نیست)  حتی فرهنگ و زبان و ادبیات درون مرز را هم تحت الشعاع قرار داده و شاید می بایستی به صورتی علمی مورد مطالعه و تجزیه و تحلیل قرارگیرد تا نتیجه ی آن با صحت و درستی خود (نه با گمانه زنی) بد یا خوب چراغ راه پویندگان آینده ی ادب وفرهنگ سرزمینمان باشد.

 دیگر باورم این است که زمان آن  فرا رسیده که رشته ای دانشگاهی تنها در زمینه ی پرورش منتقد ادبی( و نه ادبیات به مفهوم و کارآیی امروزی) لازم است تا به این مقوله به طرزی علمی تر  حرفه ای تر و جدی تر پرداخته شود تا دستها و ذهن های  بی مسئولیت گاه گاه لاشه ی این حضور مسلم (شعر ) را  کمتر مورد معاشقه های" زبانی" و " سبکی" من در آوردی  قرار دهند و تا اجازه دهند این مقوله هم مانند دیگر شاخه های هنری طی طریق تکاملی خویش را بگونه ی طبیعی داشته باشد.  کما اینکه زمان و طبیعت  دو پدیده ای هستند که هرگز گول نمی خورند و گام به گام و گام در گام راه خویش را می روند و ملودی خویش را می نوازند و چه خوب!... 

 

و اما شعر.....

 

گریزانده

کپنهاک – زمستان 1986

 

از پس پيکر آشفته ی ماه،

قامتی خيس ز باران و هراس

پا به راه است  ، کمی با ترديد

 

چمدان روی زمين

                         به عقب می نگرد

واپسين لحظه و تصوير به جان می نوشد

 

دستها چرخش ماتی در باد

چشم ها خيره و مغموم

                           پس  پرده ی شور

لرزش لبهايش،

قطره ها را به هوا می سپُرد

 

 

***

 

 

روبرو در دل شب

نه افق جلوه گر است، نه بلندای اميد

و نه ديدار به او می خندد

روبرويش همه ابهام،  همه مبهم و تار

 

زير پايش، تا دور

لاشه ی جاده بلند...

تا فراسوی زمينی ديگر

 

 

اينک اما،  افسوس

زادگاهش در دود

روی خون غلتان است

 

سر ستون های بُت خاکی او،

روی مقياس ِ زمان

و زمان روی تن حادثه ها می لغزد

 

هر جوانه ز سر شاخه ی سبز

بی سبب روی زمين می افتد

 

 

آيه ای از پس ِ پنهان قرون

فال او را زده است

...

بايدش رخت سفر پوشيدن

 

وقت ماندن طی شد

موسم زندگی است!

 

زنده می بايد ماند

و زمين را به پگاه،

دانه ها بايد کاشت!

                     

از تن خشک زمين،

جنگلی بايد ساخت

سايبان بر پا کرد

                     سايه ها کم شده اند!

 

قامت خيس به خود می گويد:

موسم زندگی است

زنده می بايد ماند

 

گر بمانم  اینجا

 اثرم  جز به تنِ  مرمر ِسنگ

نتوان يافت  دراين خاکِ صبور

...

بایدم رخت سفر پوشیدن! 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 11 Mar 2008ساعت 9:1 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

 

  

 از: علیرضا طبیب زاده

 

 

خبر زیر را امروز  دیدم

و یک خاطره از دانمارک یادم آمد

که حاصل یک نگاه متفاوت بود 

و در نهایت به یک شعر رسید. 

 این  خبر و خاطره و نگاه و شعر با هم بی ربط نیستند! شعر را فردا پست می کنم.

  

 

 

 

خبر:

 از: سایت "هشت مارس

اعتراض به اجباری بودن چادر در دانشگاه آزاد  ورامین

 یکی از استادان این دانشگاه در اقدامی متحجرانه دانشجویان دختری را که حاضر نبودند حجاب اجباری چادر را در سر کلاس رعایت کنند از کلاس خود اخراج کرد که همین امر موجب اعتراض این دانشجویان شد. گزارش های رسیده حاکیست که دكتر اسدي ، معاون فرهنگي و رييس گروه فقه و حقوق دانشگاه آزاد ورامين، نه نفر از دانشجويان را بخاطر پوشش غير چادر از كلاس اخراج كرد. اين استاد به دانشجويان گفته است که هيچ كس را بدون چادر در کلاس خود راه نخواهد داد. این اقدام اعتراض دانشجویان را در پی داشت . باعث شد که دانشجویان با حضور در دفتر ریاست این دانشگاه نسبت به این عمل اعتراض کنند که ریاست دانشگاه آزاد ورامین نیز برای آرام کردن دانشجویان مجبور شد که به ایشان قول پیگیری این مسئله را بدهد

 

و اما خاطره...

یادم می آید سال 1985 .م  ، 23 سال پیش  زمانی که پس از آوارگی در کشورهای ترکیه، رومانی، یوگوسلاوی سابق، ایتالیا،  و سیر و سیاحت ها ی الزامی و کنجکاوانه  و  پرسه های اجباری و خطرناک و مقتضای سن ( که هر روز وشب اش قصه ایست)  و در نهایت  رسیدن به دانمارک،  مسئله ی پناهندگی و پناهجویی سر دفتر تمام مسائل روز ایرانیان گریزانده ، نه تنها در کشور های مرفه اسکاندیناوی،  بلکه در تمام دنیا بود. مسئله ای که در آن زمان گریبانگیر ذهن کلیه ی ایرانیان بود،  اعم از بیرون شدگان و یا آنهایی که در شرف پیوستن یه جمع بیرون شدگان بودند.

دلائل کوچ اجباری،  بی شک هر کدام در جایگاه خود و بسته به احوال و اوضاع فردی؛ برای گریز جغرافیایی  قابل قبول و موجه بودند از جمله دلائل سیاسی؛ مذهبی؛ خانوادگی؛ جنسی، قانونی و جنگ...

 

همان زمان، برای کالبد شکافی،  دانستن چرایی و سبب یابی نارضایتی و عدم تمکین مردم،  که پی آمد آن کوچ و آوارگی  بود،  به ذهنیت ها و دلائل بی شماری بر می خوردم که یکی از آنها یه نظرم واقع بینانه ترین و صحیح ترین آنها بود یعنی دلیل سیاوش ایروانی.  برای ادا نمودن حق مطلب لازم است سیاوش ایروانی را کمی بشناسیم.

...

 

سیاوش ایروانی، متواد  تهران بزرگ ، یک شهری ی روشن- ذهن به معنای واقعی واژه، فارغ التحصیل دانشکده فلسفه از هند،  یک سیاسی بی شعار،  هموسکسوال (مادرزاد... محض اطلاع)؛ متأهل ؛ پدر سه پسر(هر سه سالم ...محض باز هم اطلاع) ، نویسنده 27 کتاب  کودک در سال های 1349 تا 1356؛ نویسنده ی مقالاتی بیشمار ، محکم ، سیاسی و علمی، استاد فلسفه دانشگاه  و خلاصه کنم ، در کل انسانی اندیشمند و بی آزار و در سا ل های بعد از انقلاب ؛  ممنوع القلم، ممنوع التدریس و فاقد شغل.  

او در سال  1986  برای بقای خود ، همسر و فرزندانش راهی دانمارک می شود و در گیرودار این سال ها،  دو فقره سکته ی قلبی را در خودآگاه همیشه در صحنه اش به ظهور و چاپ می رساند ( با کادر سیاه و رتوش شده البته).

با این وصف او در دنیایی آزادتر تلاش انسان دوستانه را از سر می گیرد.

18 سال از همان آغاز رسیدنش ، با خون دل ماهنامه ی شعرو ادب  برونمرز ایران را با همیاری چندی ( از جمله من )تولید می کند که در نوع خود بی نظیر است ( با توجه به تداوم و تنوع)

با همکاری چندی(و من) اولین رادیو فارسی زبان دانمارک را برای کودکان و نو جوانان بنا می کند . و کار های ارزشمند و ماندنی دیگر که ...

بگذریم از بقیه ی قضایا و این هم  لبّ مطلب ...نگاه

  

او در مصاحبه ای که روز اول ورودش به دانمادک با سازمان پناهندگی برای اثبات قانونی دلیل گریزش دارد ، چنین می گوید:   

 

 

پرسشگر سازمان پناهندگی :

آنطور که شرح دادید  گذشته شما ، مدارک و کتاب ها و مطالب  نوشته شده و از همه مهم تر رژیم حاضر و حاکم در ایران فعلی، باعث  تقاضای شما برای اخذ پناهندگی از نوع اول (سیاسی) شده است که مورد قبول این سازمان قرار گرفته  و شما در شاخه ی (کاتیگوری) پناهندگان سیاسی قرار می گیرید و به شما، پس از سه ماه  طبق قانون،  پاسپورت سیاسی تعلق می گیرد که دارای مزایای بیشماری نسبت به پاسپورت اجتماعی است. سوالی دارید؟

 

سیاوش ایروانی :

 بله! اما من پناهنده ی سیاسی نیستم! من پناهنده ی اجتماعی ام

 

پرسشگر سازمان پناهندگی :

  برای من بسیار عجیب است. تا حال من با هر فردی که مصاحبه کردم، اصرار بر این بوده تا به هر نحو خود را سیاسی  و یا سیاسی تر جلوه دهد. شما چرا بر عکس عمل می کنید؟

 

سیاوش ایروانی :

  من عین واقعیت را سعی می کنم بگویم.  با اینکه آن زمان نمی توانستم به عنوان یک شهروند که کشورش روی خون می غلتد سیاسی نباشم اما بیش از آنچه یک رژیم و یا یک مکتب و یا مذهب  خاص  به لحاظ سیاسی بتواند مرا از پای در آورد، این اجتماع پیرامونم بود که با سپری ذهنی و قوی تر نتوانست هیچ بخشی از من ( اعم از ذهنیت من، جنسیت من، مذهب شخصی من ، جایگاه اجتماعی من و فردیت من ) را در خویش بپذیرد. و من مانند هزاران هزار انسان دیگر،  پرتاب شده ی  اذهان مردم خویشم نه هیچ چیز دیگر. گو اینکه تنها یکی از این دلایل برای سیاسی بودنم  کافی ست.

مذهب و رژیم ، زاده ی همین اذهان است وگرنه هیجگاه جایگاه پهناوری به این گونه نمی توانست داشته باشد.  من و امثال من  در میان همزبانان و هموطنان خویش یک وصله ی ناجوریم وشما هم به  اشتباه مرا سیاسی مپندارید!  من یک گریزانده ی  اجتماعی هستم !

....

پرسشگر سازمان پناهندگی : 

تصور می کنید با تغییر این رژیم به خانه خویش باز گردید؟

 

سیاوش ایروانی : 

 نمی دانم!  اما با شناخت و  ذهنیتی که از اجتماع و تاریخ گذشته دارم، می دانم هر رژیمی که در هر کجا به قدرت برسد نشأت گرفته و خلاصه ی طریقه ی اندیشیدن اکثریت همان اجتماع است و اگر حکومتی دیگر تاب حکمرانی نیاورده و عرصه را بر خویش تنگ دیده و سرنگون شده  به این سبب است که اندیشه و ذهنیت مردم آن اجتماع تغییر کرده ست.  پس مشکل اصلی همانطور که گفتم رژیم نیست بلکه زدودن افکار پوسیده ی مردم است که باعث بوجود آمدن همچنین قدرت حاکمی از درون خویش می شود. 

......

...

 

 شعر " گریزانده"  را که در همان سال سرودم  و در دفتر شعر " فراسوی انتظار"  یه چاپ رسید ثمره ی آنگونه نگاه کردن است که  تقدیمش کردم به سیا وش ایروانی ( این نام مستعار است برای حرمت رفاقت مان).

این شعر را در پست بعدی خواهید دید 

 

+ نوشته شده در  Thu 6 Mar 2008ساعت 5:2 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

از:  وبلاگ هشت مارس

در هشتم مارس ۱۸۵۷، زنان کارگر کارگاه‌های پارچه‌بافی و لباس دوزی در نیویورک آمریکا به خیابان‌ها ریختند و خواهان افزایش دستمزد، کاهش ساعات کار و بهبود شرایط بسیار نامناسب کار شدند. این تظاهرات با حمله پلیس و کتک‌زدن زنان برهم خورد.

سال ۱۹۰۷ در دوره‌ای که مبارزات زنان برای تأمین حقوق سیاسی و اجتماعی اوج گرفته بود، بمناسبت پنجاهمین سالگشت تظاهرات نیویورک در هشتم مارس، زنان دست به تظاهرات زدند.

ایده انتخاب روزی از سال به‌عنوان «روز زن» نخستین بار در جریان مبارزه زنان نیویورک با شعار "حق رای برای زنان" مطرح شد. دو هزار زن تظاهر کننده در ۲۳ فوریه ۱۹۰۹ پیشنهاد کردند که هر سال در روز یکشنبه آخر فوریه، یک تظاهرات سراسری در آمریکا بمناسبت «روز زن» برگزار شود.

در سال ۱۹۱۰، "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" که کلارا زتکین از رهبران آن بود، به مسئله تعیین "روز بین المللی زن" پرداخت. زنان سوسیالیست اتریشی قبلا روز "اول ماه مه" را پیشنهاد کرده بودند. اما اول ماه مه، جایگاه و مفهومی داشت که می‌‌توانست اهمیت و جایگاه مبارزه مشخص بر سر مسئله زن را تحت الشعاع قرار دهد. زنان سوسیالیست آلمان، روز ۱۹ مارس را پیشنهاد کردند. مناسبت این روز، مبارزات انقلابی در سال ۱۸۴۸ علیه رژیم پادشاهی پروس بود که به عقب نشینی لفظی حکومت در نوزدهم مارس همان سال، منجمله در مورد مطالبات زنان، انجامید. "دومین کنفرانس زنان سوسیالیست" تاریخ برگزاری نخستین مراسم «روز زن» را ۱۹ مارس ۱۹۱۱ تعیین کرد. تصمیم گیری قطعی برای تعیین «روز جهانی زن» به بعد موکول شد.

بعد از انتشار قطعنامه کنفرانس در مورد تعیین «روز جهانی زن»، انترناسیونال دوم از این تصمیم حمایت کرد، و نخستین تشکیلاتی بود که این روز را برسمیت شناخت.

۱۹ مارس ۱۹۱۱ خیابانهای آلمان، اتریش، سوئیس و دانمارک با مارش زنان به لرزه در آمد. شمار زنان تظاهر کننده در اتریش به ۳۰ هزار نفر می‌‌رسید. نیروهای پلیس به تظاهرات حمله بردند و به زدن زنان پرداختند و گروهی را دستگیر کردند.

سال ۱۹۱۳ "دبیرخانه بین المللی زنان" (یکی از نهادهای انترناسیونال سوسیالیستی دوم)، هشتم مارس را با خاطره مبارزه زنان کارگر در آمریکا، به‌عنوان «روز جهانی زن» انتخاب کرد. در همان سال، زنان زحمتکش و زنان روشنفکر انقلابی در روسیه تزاری و در سراسر اروپا، مراسم «۸ مارس» را بشکل تظاهرات و میتینگ برگزار کردند.

در سال ۱۹۱۴ جنگ جهانی اول درگرفت. در اروپا که مرکز جنگ بود، زنان انقلابی تلاش کردند تظاهرات ۸ مارس ۱۹۱۵ و ۱۹۱۶ را تحت شعار مرکزی "علیه جنگ امپریالیستی" برگزار کنند. در کشورهای درگیر جنگ، طبقات مختلف به موافقان و مخالفان جنگ تقسیم شده بودند و انشعاب در صفوف جنبش زنان، مانع از برگزاری سراسری و گسترده «روز جهانی زن» شد.

در سال ۱۹۱۷ تظاهرات زنان کارگر در پتروگراد علیه گرسنگی و جنگ و تزاریسم، بانگ آغازین انقلاب روسیه بود. کارگران شهر در پشتیبانی از این تظاهرات، اعلام اعتصاب عمومی کردند. ۸ مارس ۱۹۱۷ به یک روز فراموش نشدنی در تاریخ انقلاب روسیه تبدیل شد.

سال ۱۹۲۱، "کنفرانس زنان انترناسیونال سوم کمونیستی" در مسکو برگزار شد. در آن کنفرانس، روز ۸ مارس به‌عنوان «روز جهانی زن» بتصویب رسید. کنفرانس، زنان سراسر دنیا را به گسترش مبارزه علیه نظم موجود و برای تحقق خواسته هایشان فرا خواند.

از اواسط دهه ۱۹۳۰، دنیا یک بار دیگر بسوی جنگ جهانی جدید روان شد. برگزاری تظاهرات «روز جهانی زن» در کشورهایی که تحت سلطه فاشیسم بودند، غیر قانونی اعلام شد. علیرغم این ممنوعیت، در هشتم مارس ۱۹۳۶، زنان در برلین تظاهرات کردند. در همان روز، اسپانیای فاشیست شاهد تظاهرات هشتم مارس در مادرید بود. ۳۰ هزار زن کمونیست و جمهوریخواه، شعار "آزادی و صلح" سر دادند.

در پی جنگ جهانی دوم، انقلابات و جنبشهای رهایی‌بخش در کشورهای چندی درگرفت. چین با شمار عظیم زنان و مردانش در زمانی کوتاه گامهای بزرگی در جهت رهایی زنان به پیش برداشت. در آن سال‌ها، عمدتاً دولت‌ها و تشکیلات مترقی و انقلابی در بر پایی «روز جهانی زن» می‌کوشیدند.

در دهه ۱۹۶۰، در کشورهای آسیا و افریقا و آمریکای لاتین جنبشهای رهایی‌بخش بپا خاسته بود. در کشورهای سرمایه‌داری پیشرفته نیز جنبشها و مبارزات انقلابی و ترقیخواهانه بالا گرفته بود و جنبش رهایی زن نیز اوج و گسترشی چشمگیر یافت.

در آمریکا و اروپا، زنان علیه سنن و قیود و قوانین مردسالارانه و احکام اسارت بار کلیسایی بپا خواستند. در جنبش زنان موضوعاتی نظیر حق طلاق، حق سقط جنین، تامین شغلی، منع آزار جنسی، ضدیت با هرزه‌نگاری، کاهش ساعات کار روزانه و غیره مطرح شد. این جنبش موفق شد در برخی از این زمینه‌ها پیشروی کند. در تظاهرات هشتم مارس ۱۹۶۹ زنان در دانشگاه برکلی در آمریکا گرد آمدند و علیه جنگ در ویتنام تظاهرات کردند.

در سال ۱۹۷۵ سازمان ملل هشتم مارس را به‌عنوان «روز جهانی زن» برسمیت شناخت.

بعد از خاتمه جنگ جهانی دوم و بالاخص از اواخر دهه ۱۹۷۰، با توسعه سرمایه‌داری به کشورهای عقب مانده، بخش‌های بزرگ‌تری از زنان درگیر کار و تحصیل گشتند. در عین حال، زنان همچنان در جامعه موقعیتی درجه دوم داشته و اسیر نظام مردسالار بودند. این تناقض، مسئله زن را حادتر و انفجاری تر کرد.

+ نوشته شده در  Wed 5 Mar 2008ساعت 5:53 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

از: سایت سینمای آزاد

 

 

 

 

دیروز "سنتوری" ساخته شما را دیدم. در دل تاسف خوردم به هیاهوی زیادی که برای این فیلم برپا شد. فیلمی که اصولا ارزش این همه هیاهو را ندارد.

این یک حقیقت است که نشان دادن ساز در کشوری که نمایش ساز در سیمای دولتی اش ظاهرا مشکل شرعی دارد می تواند به فروش فیلم کمک کند.کارگردانان ما نیز گویا این نکته را دریافته اند که عبور ملایم از این خط قرمزها یا حداقل حرکت مماس بر این خطوط می تواند موفقیت گیشه را تضمین کند. شما هم از این قافله عقب نمانده اید.

فیلمی ساخته اید بی هویت که بر خلاف "دلشدگان" علی حاتمی که با مضمونی تقریبا مشابه ساخته شد , ظاهرا از حداقل تحقیق در مورد موضوع فیلم بی بهره بوده است . در تمام طول فیلم این سوال بی پاسخ می ماند که علی سنتوری کیست. یک ولفگانگ آمادئوس وطنی که درد دوری کنستانتز او را به بی راهه کشانده ؟ یک الویس پریسلی فتوژنیک شرقی باب دندان دختران دبیرستانی که بعد از هر اجرا برای طرفداران سینه چاکش عکس خود را امضا می کند ؟ یا یک مطرب تخت رو حوضی خان معمولی که صدای فلان خواننده لس آنجلسی را تقلید می کند؟ راستی او قرار است کدام یک از این ها باشد؟ در تمام طول فیلم او بین این سه هویت شناور است و دست آخر هم هیچ کدام آن ها نیست.

 اصولا آقای مهرجویی شما چند عروسی سراغ دارید که در آن موسیقی تلفیقی نواخته باشند و سنتور و درامز و ویولن سل و گیتار الکتریک در آن همنوازی کنند؟ در کدام مجلس عروسی برای گروه موسیقی سن درست کرده اند و برای مهمانان مثل سالن کنسرت صندلی چیده اند؟ در کدام عروسی مهمانان بی حرکت نشسته اند و برای اراجیف به ظاهر انتقادی خواننده به علامت تصدیق سر تکان داده اند. چرا به شعور بیننده توهین می کنید؟ دل مشغولی شما به موسیقی سنتی را گرامی می داریم اما شما را به خدا به این سوال من پاسخ دهید که چرا این فیلم در زمانی مناسب تر ( مثلا دهه بیست یا سی ) اتفاق نیافتاده ؟ احتمالا ترسیدید مجبور به استفاده از دکورهای شهرک سینمایی شوید و بعد متهم به تکرار دلشدگان. درست است؟ این علی سنتوری شما چگونه جانوری ست؟ ترانه سراییدنش را دیده اید؟ او تنها یک مطرب مفلوک است که علی رغم تلاش شما بتهوون نمی شود و کلوزآپ های آن چنانی از پارتیتور نویسی اش هم چیزی به محتوای ترانه های لاله زاری اش اضافه نمی کند. اصلا چرا سنتور؟ او می توانست نوازنده کیبورد یا گیتار باشد که با ماهیت موسیقی اش و نوع شنوندگانش همخوانی بیشتری داشته باشد. می مانست نوستالژی شما به ساز سنتور که می توانستید جور دیگر ارضایش کنید. اصلا یک فیلم مستند هم در مورد سنتور می ساختید که مثلا محدودیت های این ساز را در تعویض گام (یا دستگاه) نمایش دهید. بماند که رفتن از گام شور به اصفهان در فیلم شما دست مایه لاس خشکه علی و هانیه می شود و آن چه مهم نیست جواب این سوال است که هنرپیشه نقش اول شما در جواب می فرماید " خوب می زنیم توی سر خودمان!". کرامات شیخ را می بینید؟

 شما پرده آبروی ساز و نوازنده را به یک باره دریده اید. اصلا همان کاری را کردید که سالها وزارت ارشاد دنبالش بود. نشان دادن هنرمندان به شکل آدمهای مفنگی و مفلوک که خانه هایشان خانه مشروب است و مواد مخدر و خیانت و روابط باز جنسی و...آقای مهرجویی ناسلامتی خودتان هم هنرمندید. حرمت امامزاده تان را نگه دارید. شما که این گونه بگویید ، برادر حسین چه بگوید؟

 علی سنتوری شما یک شترگاوپلنگ تمام عیار است، یک موجود کاملا بی هویت و پر تناقض ؛ سنتور می نوازد اما بر دیوار خانه اش به جای عکس موسیقیدانان ایرانی تصویر جیمی هنریکس و سانتانا و کلاپتن به چشم می خورد. استاد سنتور است اما نمی داند که اصولا موسیقی سنتی بسیار ملودیک است و کنترپوان و تعویض گامها در یک قطعه جایی ندارد. هنرمند سنتی نواز به سادگی ساز عوض می کند همانگونه که هنرمند غربی نیز در بسیاری از سازها مجبور به تعویض ساز یا تعویض کوک است و این محدویت نیست که خاصیت گامها ست. علی سنتوری شما عرق می خورد ولی عبا به تن می کند. چون عارفی سازش را می پرستد اما یک لحظه بعد مثل یک حیوان زنش را کتک می زند. شما نه به علی سنتوری شناسنامه داده اید و نه به دیگر شخصیت های فیلم . پدر علی که در میانه فیلم سروکله اش پیدا می شود تنها به این درد می خورد که مثل آدم های مسخ شده هر کاری را پسر معتادش گفت انجام دهد. سرنگ بیاورد ، تزریق کند ، چای دم کند ، ظرف بشورد ، خلاصه به قول علی حال بدهد. از چنین پدری عاق کردن پسر بعید می نماید. مادر یک خانم جلسه ای ست. در تنها سکانس خانه پدری یک روحانی روی صندلی نشسته و برای خانم ها وعظ می کند. علی می رود و عبایش را می گیرد و طلب ارث می کند! برادر علی با آن قیافه و هیکل متفاوت و لهجه آبادانی که دیگر اوج شاهکار شما در انتخاب بازیگر است. شما را به خدا برای یک بار هم که شده در جریان فیلم برداری علی و برادرش را کنار هم ایستانده اید تا ببینید چه گندی زده اید؟ انگار بازیگر قحط آمده باشد.

جسارت تا چه قدر آقای مهرجویی که به اهل قلم هم رحم نکرده اید ! آن دیالوگ زائد علی وقتی در خانه پدری اش دنبال قلم می گردد یعنی چه ؟ ای کاش توضیح می دادید چرا علی فریاد می زند " یکی یه قلم به من بده ، این جا کسی نمی نویسه ؟..." . چه خاک بر سری شده اند اهل قلم که چنین تصویری از آن ها درست کرده اید. یک مشت معتاد مفنگی که از زور خماری یا نشئه گی دنبال قلم می گردند. دست مریزاد برادر. شما روح برادر سعید را شاد کردید. خدا عوضتان بدهد.

 باز هم بگویم؟ از تمام سکانس ازدواج علی و هانیه حماقت و توهین به تماشاچی می بارد. سفره عقد در چادر صحرایی و آن مراسم مضحک عقد دیگر نوبر است. آقای مهرجویی آدمی به سن من و شما حداقل یک بار سر سفره عقد نشسته است. شک دارم شما این گونه ازدواج کرده باشید! یعنی تماشاگر ایرانی این قدر ساده لوح است؟ بعید می دانم . جاهایی از فیلم نظیر تخریب خانه علی و کارتن خواب شدن او به دلیل تدوین بد حتی صقیل الهضم تر هم می شوند. فلش بک های نابجا جریان فیلم را چنان منقطع می کنند که سررشته کار از دست بیننده به کلی خارج می شود.

 آقای مهرجویی ، انگار غضب شما نسبت به سرنوشت هنرمند حتی به آوارگی علی هم فرو نمی نشیند. علی را به هزار بلا ترک می دهید تا این جمله را در دهانش بگذارید که " من نمیخوام برگردم توی اون شهر کوفتی..." آری ،هنرمند خوب هنرمند ایزوله است. هنرمند که به درد اجتماع نمی خورد. یا باید از اعتیاد بمیرد یا آن که در جایی مثل تیمارستان به یک مشت آدم مفنگی تر از خودش تعلیم هنر بدهد. یک راه دیگر هم مانده. می تواند مثل هانیه همسر علی راهی کانادا شود ! عجب نسخه ای پیچیدید برادر! حتما لازم نیست که اتوبوس هنرمندان را راهی دره کنید . کار شما پاکیزه تر و بدون خون ریزی ست. قدیمها به این کار می گفتند تیر خلاص. شما اسمش را چه می گذارید برادر مهرجویی؟

 نکته آخر ؛ آقای مهرجویی چرا در فیلم شما نیروی انتظامی که معمولا منقص کننده مجالس جشن و سرور این چنینی ست جای خود را به دسته اراذل عربده کشی به سبک دار و دسته شعبان استخوانی داده است؟ نکند خواسته باشید برادران متخصص آفتابه درمانی را تبرئه کنید؟

 برادر مهرجویی ، علی سنتوری شما یک چیزی نیست جز یک فاجعه ضد هنری . ای کاش نمی ساختیدش یا به یک ویدیو کلیپ در مورد اعتیاد بسنده می کردید. آیه نازل نشده که حتما باید فیلمساز قدیمی فیلم بلند بسازد. من اگر جای شما بودم برای این که کمی جبران مافات کنم ، پولی را که بابت تماشای غیر مجاز فیلمم به حسابم ریخته شده به یک کار خیر اختصاص می دادم. بد نیست بدانید پس از سیل چندی پیش منطقه بمپور سیستان و بلوچستان ، استاد شیرمحمد اسپندار تنها نوازنده زنده دونلی این مرز و بوم ،کاشانه را از دست داده و در چادر زندگی می کند. ای کاش می شد برایش کاری کنیم. هنرمند اوست نه علی سنتوری دواخور شما...

بوی تلخ قهوه( وبلوگ داخل ایران)

   February 25, 2008 07:53 PM

 

 

+ نوشته شده در  Wed 5 Mar 2008ساعت 5:16 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  | 

 
حامد صفایی  -  بهمن‌ماه ۱۳۸۶

زمانی