تبليغاتX
فرا نگاه - گريزانده

فرا نگاه

نثر نوشته ها و ذهن مشغولی های آنان که هنر دغدغه شان است - به انتخاب علیرضا طبیب زاده

ادامه ی زلف بر باد مده...

از: علیرضا طبیب زاده

 همانطور که در پست قبلی قول داده بودم شعر " گریزانده " را در اینجا می آورم.  این شعر در سال 1986 در دانمارک سروده شد و شرح حال و هوای همان روزگاران است با همان زبان و سبک آن زمانی اش..

این شعر تصویر زنده ای از حال و روز ملیون ها ایرانی ست در سال های جنگ... سال های خفقان... سال های دلشوره ها و از دست دادن ها...سال های عجیب و دگرگونی های عمیق ...سال های ترس و فرار...سال های بی قراری و اشک و نا امنی...سال های بی ماه و بهار ...سال های تردید ها  و تصمیم های بزرگ ...سال های تجربه های تلخ و سقوط های مداوم... سال های ناباوری و...بردباری.

 

در آن سال ها انسان های فراوانی به سببی  که زندگی شخصی یا اجتماعی آنها را به مخاطره انداخته بود مجبور به ترک وطن شدند و به "مهاجرت " تن در دادند و به مفهوم دقیق این اتفاق... گریزانده  شدند.

روح این سال ها اگر چه سال های تیغ داری بودند اما می بایست لابلای داستان ها شعر ها مقاله ها و ذهن ها زنده بماند...زندگی و خاطرات هر ایرانی در این سال ها هرکدام خمیر مایه ی یک شعر و یا داستان خوب است که می بایست گفته شود نقل شود نگاشته شود نگاه شودتامل شود تا ذهن ها روشن تر از دیروز مانع "خمیر کردن" کتاب ها شوند تا ذهن ها در آینده مانع " غبار روبی"  کتابخانه های سرزمین مان شوند.   

پس از ۲۳ سال از زمان گریزانده شدن   این روزها، هر گاه که به عمق قضیه ی مهاجرت دقیق می شوم،  به این باور می رسم که به ادبیات مهاجرت به آن اندازه که شایسته باشد پرداخته نشده و شاید به علت کثرت حادثه های پی در پی در سرزمین مان ، هرگز مجال پرداختنی مجّد پیش نیامده است... شاید!

این کمبود،  زیر هر عنوان و به هر خاطری که باشد شاید دیگر جبران پذیر نباشد.  مسئله ی ادبیات و فرهنگ مهاجرت که با نو آوری ها یش در فرهنگ و زبان (که در نهایت با تکیه به زبان مادری هرگز بی تأثیر از فرهنگ میزبان هم نبوده و نیست)  حتی فرهنگ و زبان و ادبیات درون مرز را هم تحت الشعاع قرار داده و شاید می بایستی به صورتی علمی مورد مطالعه و تجزیه و تحلیل قرارگیرد تا نتیجه ی آن با صحت و درستی خود (نه با گمانه زنی) بد یا خوب چراغ راه پویندگان آینده ی ادب وفرهنگ سرزمینمان باشد.

 دیگر باورم این است که زمان آن  فرا رسیده که رشته ای دانشگاهی تنها در زمینه ی پرورش منتقد ادبی( و نه ادبیات به مفهوم و کارآیی امروزی) لازم است تا به این مقوله به طرزی علمی تر  حرفه ای تر و جدی تر پرداخته شود تا دستها و ذهن های  بی مسئولیت گاه گاه لاشه ی این حضور مسلم (شعر ) را  کمتر مورد معاشقه های" زبانی" و " سبکی" من در آوردی  قرار دهند و تا اجازه دهند این مقوله هم مانند دیگر شاخه های هنری طی طریق تکاملی خویش را بگونه ی طبیعی داشته باشد.  کما اینکه زمان و طبیعت  دو پدیده ای هستند که هرگز گول نمی خورند و گام به گام و گام در گام راه خویش را می روند و ملودی خویش را می نوازند و چه خوب!... 

 

و اما شعر.....

 

گریزانده

کپنهاک – زمستان 1986

 

از پس پيکر آشفته ی ماه،

قامتی خيس ز باران و هراس

پا به راه است  ، کمی با ترديد

 

چمدان روی زمين

                         به عقب می نگرد

واپسين لحظه و تصوير به جان می نوشد

 

دستها چرخش ماتی در باد

چشم ها خيره و مغموم

                           پس  پرده ی شور

لرزش لبهايش،

قطره ها را به هوا می سپُرد

 

 

***

 

 

روبرو در دل شب

نه افق جلوه گر است، نه بلندای اميد

و نه ديدار به او می خندد

روبرويش همه ابهام،  همه مبهم و تار

 

زير پايش، تا دور

لاشه ی جاده بلند...

تا فراسوی زمينی ديگر

 

 

اينک اما،  افسوس

زادگاهش در دود

روی خون غلتان است

 

سر ستون های بُت خاکی او،

روی مقياس ِ زمان

و زمان روی تن حادثه ها می لغزد

 

هر جوانه ز سر شاخه ی سبز

بی سبب روی زمين می افتد

 

 

آيه ای از پس ِ پنهان قرون

فال او را زده است

...

بايدش رخت سفر پوشيدن

 

وقت ماندن طی شد

موسم زندگی است!

 

زنده می بايد ماند

و زمين را به پگاه،

دانه ها بايد کاشت!

                     

از تن خشک زمين،

جنگلی بايد ساخت

سايبان بر پا کرد

                     سايه ها کم شده اند!

 

قامت خيس به خود می گويد:

موسم زندگی است

زنده می بايد ماند

 

گر بمانم  اینجا

 اثرم  جز به تنِ  مرمر ِسنگ

نتوان يافت  دراين خاکِ صبور

...

بایدم رخت سفر پوشیدن! 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 11 Mar 2008ساعت 9:1 PM  توسط علیرضا طبیب زاده  |