از: علیرضا طبیب زاده
خبر زیر را امروز دیدم
و یک خاطره از دانمارک یادم آمد
که حاصل یک نگاه متفاوت بود
و در نهایت به یک شعر رسید.
این خبر و خاطره و نگاه و شعر با هم بی ربط نیستند! شعر را فردا پست می کنم.
اعتراض به اجباری بودن چادر در دانشگاه آزاد ورامین
یکی از استادان این دانشگاه در اقدامی متحجرانه دانشجویان دختری را که حاضر نبودند حجاب اجباری چادر را در سر کلاس رعایت کنند از کلاس خود اخراج کرد که همین امر موجب اعتراض این دانشجویان شد. گزارش های رسیده حاکیست که دكتر اسدي ، معاون فرهنگي و رييس گروه فقه و حقوق دانشگاه آزاد ورامين، نه نفر از دانشجويان را بخاطر پوشش غير چادر از كلاس اخراج كرد. اين استاد به دانشجويان گفته است که هيچ كس را بدون چادر در کلاس خود راه نخواهد داد. این اقدام اعتراض دانشجویان را در پی داشت . باعث شد که دانشجویان با حضور در دفتر ریاست این دانشگاه نسبت به این عمل اعتراض کنند که ریاست دانشگاه آزاد ورامین نیز برای آرام کردن دانشجویان مجبور شد که به ایشان قول پیگیری این مسئله را بدهد
یادم می آید سال 1985 .م ، 23 سال پیش زمانی که پس از آوارگی در کشورهای ترکیه، رومانی، یوگوسلاوی سابق، ایتالیا، و سیر و سیاحت ها ی الزامی و کنجکاوانه و پرسه های اجباری و خطرناک و مقتضای سن ( که هر روز وشب اش قصه ایست) و در نهایت رسیدن به دانمارک، مسئله ی پناهندگی و پناهجویی سر دفتر تمام مسائل روز ایرانیان گریزانده ، نه تنها در کشور های مرفه اسکاندیناوی، بلکه در تمام دنیا بود. مسئله ای که در آن زمان گریبانگیر ذهن کلیه ی ایرانیان بود، اعم از بیرون شدگان و یا آنهایی که در شرف پیوستن یه جمع بیرون شدگان بودند.
دلائل کوچ اجباری، بی شک هر کدام در جایگاه خود و بسته به احوال و اوضاع فردی؛ برای گریز جغرافیایی قابل قبول و موجه بودند از جمله دلائل سیاسی؛ مذهبی؛ خانوادگی؛ جنسی، قانونی و جنگ...
همان زمان، برای کالبد شکافی، دانستن چرایی و سبب یابی نارضایتی و عدم تمکین مردم، که پی آمد آن کوچ و آوارگی بود، به ذهنیت ها و دلائل بی شماری بر می خوردم که یکی از آنها یه نظرم واقع بینانه ترین و صحیح ترین آنها بود یعنی دلیل سیاوش ایروانی. برای ادا نمودن حق مطلب لازم است سیاوش ایروانی را کمی بشناسیم.
...
سیاوش ایروانی، متواد تهران بزرگ ، یک شهری ی روشن- ذهن به معنای واقعی واژه، فارغ التحصیل دانشکده فلسفه از هند، یک سیاسی بی شعار، هموسکسوال (مادرزاد... محض اطلاع)؛ متأهل ؛ پدر سه پسر(هر سه سالم ...محض باز هم اطلاع) ، نویسنده 27 کتاب کودک در سال های 1349 تا 1356؛ نویسنده ی مقالاتی بیشمار ، محکم ، سیاسی و علمی، استاد فلسفه دانشگاه و خلاصه کنم ، در کل انسانی اندیشمند و بی آزار و در سا ل های بعد از انقلاب ؛ ممنوع القلم، ممنوع التدریس و فاقد شغل.
او در سال 1986 برای بقای خود ، همسر و فرزندانش راهی دانمارک می شود و در گیرودار این سال ها، دو فقره سکته ی قلبی را در خودآگاه همیشه در صحنه اش به ظهور و چاپ می رساند ( با کادر سیاه و رتوش شده البته).
با این وصف او در دنیایی آزادتر تلاش انسان دوستانه را از سر می گیرد.
18 سال از همان آغاز رسیدنش ، با خون دل ماهنامه ی شعرو ادب برونمرز ایران را با همیاری چندی ( از جمله من )تولید می کند که در نوع خود بی نظیر است ( با توجه به تداوم و تنوع)
با همکاری چندی(و من) اولین رادیو فارسی زبان دانمارک را برای کودکان و نو جوانان بنا می کند . و کار های ارزشمند و ماندنی دیگر که ...
بگذریم از بقیه ی قضایا و این هم لبّ مطلب ...نگاه
او در مصاحبه ای که روز اول ورودش به دانمادک با سازمان پناهندگی برای اثبات قانونی دلیل گریزش دارد ، چنین می گوید:
پرسشگر سازمان پناهندگی :
آنطور که شرح دادید گذشته شما ، مدارک و کتاب ها و مطالب نوشته شده و از همه مهم تر رژیم حاضر و حاکم در ایران فعلی، باعث تقاضای شما برای اخذ پناهندگی از نوع اول (سیاسی) شده است که مورد قبول این سازمان قرار گرفته و شما در شاخه ی (کاتیگوری) پناهندگان سیاسی قرار می گیرید و به شما، پس از سه ماه طبق قانون، پاسپورت سیاسی تعلق می گیرد که دارای مزایای بیشماری نسبت به پاسپورت اجتماعی است. سوالی دارید؟
سیاوش ایروانی :
بله! اما من پناهنده ی سیاسی نیستم! من پناهنده ی اجتماعی ام
پرسشگر سازمان پناهندگی :
برای من بسیار عجیب است. تا حال من با هر فردی که مصاحبه کردم، اصرار بر این بوده تا به هر نحو خود را سیاسی و یا سیاسی تر جلوه دهد. شما چرا بر عکس عمل می کنید؟
سیاوش ایروانی :
من عین واقعیت را سعی می کنم بگویم. با اینکه آن زمان نمی توانستم به عنوان یک شهروند که کشورش روی خون می غلتد سیاسی نباشم اما بیش از آنچه یک رژیم و یا یک مکتب و یا مذهب خاص به لحاظ سیاسی بتواند مرا از پای در آورد، این اجتماع پیرامونم بود که با سپری ذهنی و قوی تر نتوانست هیچ بخشی از من ( اعم از ذهنیت من، جنسیت من، مذهب شخصی من ، جایگاه اجتماعی من و فردیت من ) را در خویش بپذیرد. و من مانند هزاران هزار انسان دیگر، پرتاب شده ی اذهان مردم خویشم نه هیچ چیز دیگر. گو اینکه تنها یکی از این دلایل برای سیاسی بودنم کافی ست.
مذهب و رژیم ، زاده ی همین اذهان است وگرنه هیجگاه جایگاه پهناوری به این گونه نمی توانست داشته باشد. من و امثال من در میان همزبانان و هموطنان خویش یک وصله ی ناجوریم وشما هم به اشتباه مرا سیاسی مپندارید! من یک گریزانده ی اجتماعی هستم !
....
پرسشگر سازمان پناهندگی :
تصور می کنید با تغییر این رژیم به خانه خویش باز گردید؟
سیاوش ایروانی :
نمی دانم! اما با شناخت و ذهنیتی که از اجتماع و تاریخ گذشته دارم، می دانم هر رژیمی که در هر کجا به قدرت برسد نشأت گرفته و خلاصه ی طریقه ی اندیشیدن اکثریت همان اجتماع است و اگر حکومتی دیگر تاب حکمرانی نیاورده و عرصه را بر خویش تنگ دیده و سرنگون شده به این سبب است که اندیشه و ذهنیت مردم آن اجتماع تغییر کرده ست. پس مشکل اصلی همانطور که گفتم رژیم نیست بلکه زدودن افکار پوسیده ی مردم است که باعث بوجود آمدن همچنین قدرت حاکمی از درون خویش می شود.
......
...
شعر " گریزانده" را که در همان سال سرودم و در دفتر شعر " فراسوی انتظار" یه چاپ رسید ثمره ی آنگونه نگاه کردن است که تقدیمش کردم به سیا وش ایروانی ( این نام مستعار است برای حرمت رفاقت مان).
این شعر را در پست بعدی خواهید دید
